زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... سفر به نوستالو ژیهای نه زیاد دور ،نه خیلی قدیمی ...

    سلام عشق مامانی     امروز 30 مهر ماه ِ   روز اخر از ماه مهربونیه   و باز هم یه ماه مهربون دیگه  داره میره تا جاش رو بده به ماه دوست داشتنیه آبان ...     و تو  تا این لحظه ،    // 1 سال و 11 ماه و 17 روز و 5 ساعت و 21 دقیقه و 41 ثانیه سن داری     این روزهای من پر شده از مشغله و هیاهو     مشغله ای ندارم جز دوست داشتن تو   و هیاهویم  برای تدارک جشن تولد دو سالگیه توست     ...
30 مهر 1392

... عشــــــ♥ــــــق یعنی ؟؟؟؟؟؟ ...

    کنارم که هستی                     زمان هم مثل من دستپاچه میشود         عقربه ها دو تا یکی میپرند ....               اما اگر نباشی !!                          تاوان دست پاچگی های ساعت را من    باید پس دهم ...       &nb...
25 مهر 1392

... 8 ذی الجحه ، سالروز تولدی دیگر ...

ما مسلمونها معتقدیم ... به خدا و 12 امام و 14 معصوم ... به شهادت ها و میلادها و مناسبتهای مذهبی ... وقتی تو دلی بودی ،آخرین باری که رفتم دکتر تا از سلامتت مطمئن بشیم و روز ولادت زیبای تو رو تعیین کنیم ، خانم دکتر 7 ذی الحجه رو تعیین کرد ... من که از قبل تقویم رو دیده بودم و میدونستم روز 7 ذی الحجه روز شهادت امام محمد باقر موافقت نکردم دکتر که با تعجب از حرفم چشماش گرد شده بود و گفت :" خوب باشه شهادت " من هم گفتم :"دوست ندارم تا کسی روز شهادت بهم تبریک بگه" واسه همین روز تولدت رو گذاشتیم 8 ذی الحجه  راستش خیلی دوست داشتم روز عید قربان به دنیا بیای اما چون خیلیه...
23 مهر 1392

... پــــسر پایــیــزی منـ ♣ ...

پاییز را دوست ندارم......     بخاطر غریب و بی صدا آمدنش     بخاطر رنگ زرد نارنجی اش    بخاطر خش خش برگ هایش     بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش    بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی  بخاطر بوی  نم خاک باران خورده کوچه ها  بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش          بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام  بخاطر بغض های سنگین انتظار               ...
21 مهر 1392

... تبریک به یه فرشته بهشتی ...

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود... ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ... ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم ...   روزت مبارک فرشته ی کوچولوی دوست داشتنی من         ♥     ♥     ♥   ...
20 مهر 1392

... مامانی پچ پچ ...

روز میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلاد تو بود    که زمین عاشـــــــــــــــــــــــــــــق شد   و شکوفــــــــــــــــــه خندید   چشـــــــــــــــــــــــــــــــــــم گل باز شد و   باز خورشید دمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد   این روزها که داریم به تولد دو سالگیت نزدیک میشیم ، یاد روزهای پر شر شور دنیا اومدنت شدم ... یاد آخرین باری که صدای قشنگ ضربان قلب زندگی بخشت رو از تو مطب دکتر شنیدم و خاطر جمع از سلامتت با دکتر واسه روز دنیا اومدنت برنامه ریزی کردم و این روزها که دا...
20 مهر 1392

... اولین سفر پاییزی ما ...

پ ا س ت ی ل م ا م ا ن سل ا م بازم یه سفر دیگه ... این ولین سفر پاییزیمون  بود که رفتیم اما بدون بابایی ... بابایی به خاطر مشغله زیاد نتونست باهامون بیاد و جاش خالی بود ... دلیل این سفر یه دفعه مون هم درگذشت خاله  مادر ماهی بود که بخاطر مراسم هفتمش داشتیم میرفتیم ... صبح روز یک شنبه ساعت 10 استارت سفرمون خورده شد ... تو تمام طول راه کنار مادر روجی بودی و کلی از کنار هم بودن لذت بردین ... به خاطر از پوشک گرفتگیت هر 45 دقیقه یه بار می ایستادیم و شما تو این سفر مجبور شدی هر گوشه کناری که پیدا میشد چیش کنی و از عادتت که فقط باید تو دستشویی جیش می کردی فاصله ...
11 مهر 1392

... یه نیمروز پاییزی قشنگ ...

پنجشنبه 4/مهر صبح  که از خواب بیدار شدیم ، بر عکس معمول روزها که صبح ها تا ظهر زیاد نه خوش اخلاقم نه حال و حوصله دارم  خیلی شارژ بودم و دوست نداشتم خونه بمونم  ... بعد از خوردن صبحونه و انجام یه سری کارها ی مامانانه   (البته لوس نشیا بابا ها و بچه ها هم باید به مامان کمک کنن ) اامده شدیم تا بریم بیرون ... با اینکه سر ظهر بود اما نمی خواستم تا بریم خونه مادر روجی تا شما دو تا با هم بازی کنید و من تنها شم و نمی خواستم هم بریم خیابون گردی تا من مشغول تماشای ویترین مغازه ها شم و پسر قشنگم حوصلش سر بره و تنها بمونه ... حوصله پختن ناهار رو هم نداشتم ، واسه همین  تصمیم  گرفتم...
7 مهر 1392

... من چقدر خوشحالم ...

        پسر عزیزم  دیگه بزرگ شده و  روز به روز عاقل تر میشه  و دیگه نیازی به پوشک نداره ...   از جمعه صبح با توکل به خدا و یا یه درخواست مادرانه از خدا کمک خواستم تا این فاز آخری  رو هم بهم فاز بده و به خوبی و خوشی با پوشک بای بای کنیم ... هم من ، هم شما و هم  چیب بابایی  با پوشک  کنیم ...   به خواست خدای مهربون از اون شب حتی یک بار هم  چیش نکردی و خدا جون حسابی کمکمون کرد و شما هم  همکاری کردی عزیزم ...   و تو  خواب ناز زیر سقف آسمان پر ستاره تا صبح راحت و تر و تمی...
3 مهر 1392
1